ابراهم والنتاين ويليامز جكسون ( مترجم : منوچهر اميرى و فريدون بدره اى )

19

سفرنامه جكسن ( ايران در گذشته وحال ) ( فارسى )

قبلا توانستم گوشه‌اى از مناظرى را بنگرم كه مىبايست بعدها در مرو و بخارا و سمرقند تماشا كنم . پس از يك روز اقامت به « ترن دولوكس » كه هر هفته به جنوب يعنى به سوى قفقاز و درياى خزر و شاهراه ايران حركت مىكند سوار شدم و رو به مقصد نهادم . سه روز تمام قطار راه‌آهن از ميان استپهايى مىگذشت كه صاف و هموار است و هنگامى كه برف آنها را مىپوشاند منظره‌اى دلازار دارد . قطار در كمتر نقطه‌اى توقف مىكرد و اگر مىكرد طولانى بود و هر بار كه زنگهاى ايستگاه راه‌آهن بنا به معمول آن كشور براى دفعهء سوم به صدا در مىآمد خشنود مىشدم ، زيرا اين كار نشانهء آن بود كه دوباره رهسپار مقصد خويش شده‌ام . صبح روز چهارم بود - و تا آنجا كه به ياد دارم پنجشنبه بود - كه در ولادى - قفقاز « 1 » نگاهم به كوههاى عظيم قفقاز افتاد كه تا آسمان پر ابر سر برافراشته بودند ، و با چهرهء دژم به دشت سپيدى كه زير پايشان بود مىنگريستند . در پاره‌اى از جاها تخته سنگها خالى از برف بود و دره‌ها و پرتگاههايى كه اينجا و آنجا ديده مىشد به نشانهء زخمى مىمانست كه يكى از تيتانها « 2 » بر چهرهء دژم كوه زده باشد . بتدريج كه سپيده‌دم سپرى مىشد و روز آهسته آهسته فرا مىرسيد بر شكوه و عظمت اين منظرهء دل‌انگيز افزوده مىشد . افسانهء كهن پرومته « 3 » در انديشهء من جان مىگرفت . از دور قلهء كوهى را در نظر مجسم مىكردم كه آن كركس جگرخوار بر آن مى - نشست و آن نيم خدا ( پرومته ) را در آنجا بند كرده بودند ، زيرا از آسمان آتش دزديده و چنين نعمتى را به فرزندان آدم ارزانى داشته بود . شايد آن دوستدار بلاكش آدميزادگان شب هنگام آرزو مىكرده است كه خورشيد بردمد و « شبنم سپيد يخزدهء سحرى را بزدايد » ؛ يا هنگامى كه آفتاب تنش را مىسوخته يا كركس جگرش را مىدريده حسرت فرا رسيدن شب را داشته است - « شبى كه با پيراهن اخترهاى خود

--> ( 1 ) . Vladikavkas ( 2 ) . Titan ، در اساطير يونان ، نام خانواده‌اى از خدايان و غولان است كه در روى زمين فرمانروايى مىكردند و سرانجام به دست خدايان ديگر برافتادند . م ( 3 ) . Prometheus ، در اساطير يونان نام يكى از خدايان است كه انسان را از خاك آفريد ، و هنگامى كه زئوس خداى خدايان در صدد آزار بنى آدم برآمد ، پرومته دزدانه از آسمان آتشى آورد و به آدميزادگان آموخت كه چگونه بايد آن را افروخت . اما زئوس از اين كار و كارهاى ديگرى كه بر خلاف ميل او از پرومته سر زده بود خشمگين شد و فرمان داد تا او را در كوههاى قفقاز به بند كردند ، و كركسى را بر وى گماشت تا هر روز جگرش را طعمهء خود سازد ؛ اما شب هنگام جگر آن بينوا به جاى خود باز مىگشت . سرانجام هركول پرومته را از اين شكنجه رها كرد . م